حج موفق
https://parstoday.ir/dari/radio/uncategorised-i80871-حج_موفق
در ادامه داستان مقبول شدن حج علی بن موفق را می شنویم.
(last modified 2023-09-27T07:19:12+00:00 )
اسد 23, 1397 07:25 Asia/Kabul
  • حج موفق

در ادامه داستان مقبول شدن حج علی بن موفق را می شنویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

حج موفق

 

عبدالله مبارک به سفر حج رفته بود. وقتی اعمال و مناسک حج را به پایان رساند، کمی استراحت کرد و به خواب رفت. در خواب، فرشته ای را دید. عبدالله از او پرسید: امسال چند نفر برای انجام مراسم حج به مکه آمده اند؟ فرشته گفت: سیصد هزار نفر. عبدالله سؤال کرد: خداوند حجِّ چند نفر از آنان را قبول کرده است؟ فرشته گفت: تعداد کمی حجّشان قبول شده است. عبدالله با شنیدن این سخنان ناراحت شد و گفت: این همه مردم با شور و اشتیاق و با رنج بسیار از گوشه و کنار جهان، به سمت مکه می آیند، سختی ها را تحمل می کنند و اعمال حج را انجام می دهند. چرا حجِّ تعداد کمی از آن ها قبول است؟

فرشته گفت: مردی در دمشق زندگی می کند. نامش علی بن موفق است. هر چند که او، به حج نیامده است، اما حجّش مورد قبول پروردگار است و خداوند مهربان، حجِّ دیگر حاجیان را که به سفر آمده اند به خاطر او قبول فرموده است.

 

عبدالله وقتی از خواب بیدار شد، نام علی بن موفق را از ذهن خود گذارند. تصمیم گرفت به دمشق برود و او را ببیند. وقتی به دمشق رسید از مردم سراغ علی بن موفق را گرفت. کوچه های دمشق را با فکر دیدار علی بن موفق طی کرد. به در خانه ی او رسید. در زد. علی بن موفق در را باز کرد. عبدالله سلام کرد و گفت: من از سفر حج آمده ام. بعد از مراسم حج در آن جا خوابی دیدم. عبدالله خواب خود را برای علی بن موفق تعریف کرد و گفت: تو چه کار خوبی کرده ای که خداوند نظر خاصی به تو کرده است و به خاطر تو حج دیگران نیز مقبول شده است.

علی بن موفق گفت: شغل من پینه دوزی و کفاشی است. سی سال در آرزوی حج بودم. در طول این سال ها سیصد درهم جمع کردم و آماده ی سفر حج شدم. چند روز قبل از سفر حج، شبی، همسرم که باردار بود به من گفت: بوی خوبی از خانه ی همسایه می آید. برو و کمی از غذایی را که تهیه کرده اند برایم بگیر.

 

 به خانه ی همسایه رفتم و از او خواستم اگر امکان دارد،  اندکی از غذایی را که پخته بودند، برای همسرم ببرم. به ناگاه اشک از چشمان همسایه روان شد من متعجب شدم. خدایا من چه گفته ام که همسایه این گونه دل آزرده شد. به او گفتم: من حرفی زده ام که نباید می گفتم؟ همسایه گفت: این غذا اگر بر ما حلال باشد، بر شما حرام است. تعجب من بیشتر شد. همسایه ادامه داد و گفت: چند شبانه روز  بود که کودکان من چیزی نخورده بودند و به خاطر گرسنگی، نای حرف زدن هم نداشتند. امروز در یک خرابه، حیوان مرده ای یافتم. به ناچار تکه ای از گوشت آن را جداکردم و با آن غذا پختم. چون ما مضطر هستیم، این غذا برما حلال ولی بر شما حرام است. دلم از رنجِ فقر و گرسنگی همسایه و فرزندانش به درد آمد. به خانه برگشتم و آن سیصد درهم را که برای خرجِ سفرِ حج، جمع کرده بودم ، برداشتم و به همسایه دادم و گفتم: این پول را خرج فرزندانت کن. به همین خاطر نتوانستم به حج بروم.

عبدالله مبارک وقتی جریان علی بن موفق را شنید ، فهمید که چرا حجِّ علی بن موفق که از شهر خودش حتی خارج نشده بود، مورد قبول خداوند است و به خاطر نیت پاک او ، حجِ سفر کنندگان به مکه نیز قبول شده است .

 

........................................................................................................................................................................................................................................

فهرست منابع :

  • سایت آستان قدس حسینی ،  به نقل از تذکرة الأولیاء عطار نیشابوری
  • حکایات حج ، فاطمه عسگری  ، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما  / 1747  ،   سال 1390 ، ص  121-  120 ، به نقل از طرفه ها، ص 21