ادای قرض
https://parstoday.ir/dari/radio/uncategorised-i81142-ادای_قرض
در ادامه داستانی در بابا ضرورت ادای قرض را برای شما بازگو می کنیم.
(last modified 2023-09-27T10:49:12+00:00 )
اسد 29, 1397 18:07 Asia/Kabul
  • ادای قرض

در ادامه داستانی در بابا ضرورت ادای قرض را برای شما بازگو می کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عبدالرحمن پسر سیّابه بود و در کوفه زندگی می کرد . عبدالرحمن در جوانی ، پدرش را از دست داد. وقتی سیّابه، از دنیا رفت، برای پسرش چیزی به ارث نگذاشت. از دست دادن پدر از یک طرف و فقر و بیکاری از طرف دیگر، رنج و غم عبدالرحمن را دو چندان می کرد . نمی دانست چه کند . چطور زندگی خود و مادرش را اداره کند . روزی همان طور که نشسته بود و زانوی غم در بغل گرفته بود و فکر می کرد . درِخانه را زدند . وقتی در را باز کرد ، یکی از دوستان پدرش را دید . او به عبدالرحمن، مرگِ پدرش را تسلیت گفت و به او دلداری داد . سپس از عبدالرحمن پرسید : پدرت برایت سرمایه ای گذاشته است که بتوانی زندگیت را با آن اداره کنی ؟ عبدالرحمن سری پایین انداخت و گفت : نه

مرد کیسه ای در دستانِ عبدالرحمن گذاشت و گفت : این هزار درهم است . آن را بگیر و سعی کن این پول را برای شروع کاری سرمایه کنی و از منفعت و سودِ کارت ، خرج کنی . مرد این را گفت و از عبدالرحمن خداحافظی کرد و رفت . عبدالرحمن با شادی به پیش مادرش آمد . کیسه ی پول را به او نشان داد و ماجرا را تعریف کرد .

 

عبدالرحمن به سفارش و نصیحتِ دوستِ پدرش گوش داد و تصمیم گرفت کسبی برای خود راه بیندازد . فرصت را از دست نداد ، همان روز با آن پول کالا تهیه کرد و دکانی برای خود آماده کرد و مشغول کسب و کار شد . مدت زمان زیادی نکشید که کار و کسبِ عبدالرحمن رونق گرفت . علاوه بر این که توانست با آن سرمایه ، زندگی خود را اداره کند ، مبلغ زیادی هم به سرمایه اضافه کرد . با توجه به این که از نظر مالی ، توان رفتن به حج را داشت ، تصمیم گرفت که به زیارت خانه ی خدا برود . به همین خاطر به پیش مادرش رفت و او را از تصمیم ِ خود آگاه کرد . مادر گفت : پسرم ، اول به پیشِ دوست پدرت برو و هزار درهمی را که او به تو قرض داده است و برکت زندگی ما شد ، به او باز گردان و بعد به مکه برو .

 

عبدالرحمن پیش آن مرد رفت . کیسه ی هزار درهم را پیش او گذاشت . مرد نگاهی به کیسه کرد و پرسید این چیست ؟

عبدالرحمن گفت : آن هزار درهمی است که به من قرض دادید . مرد گفت : اگر هزار درهم مشکل تو را حل نکرده و نتوانسته ای با آن کسبی برای خود راه بیندازی ، مبلغ دیگری را به آن اضافه کنم . عبدالرحمن گفت : نه ، این پول کم نبود . اتفاقاً بسیار هم پر برکت بود . من با این پول کسبی راه انداخته ام و به لطف خدا ، سرمایه ای برای خود اندوخته ام و دیگر نیازی به این پول ندارم . من از شما بسیار سپاسگزارم و چون عازم سفر حج هستم ، آمده ام که دِینِ خود را به شما ادا کنم و قرضم را بپردازم . مرد خوشحال شد و برای عبدالرحمن آرزوی سلامتی کرد .

 

عبدالرحمن به سفر حج رفت . پس از انجام مراسم حج ، به محضر حضرت صادق علیه السلام ، امام ششمِ شیعیان در مدینه رسید. جمعیت زیادی در خانه ی ایشان بودند . عبدالرحمن پشت سر همه نشست و منتظر ماند . مجلس کمی خلوت شد. حضرت صادق علیه السلام به عبدالرحمن اشاره کرد و عبدالرحمن به نزد ایشان رفت . حضرت صادق علیه السلام پرسید : شما کاری دارید ؟ عبدالرحمن گفت : من عبدالرحمن پسر سیّابه کوفی هستم . ایشان پرسیدند : احوال پدرت چه طور است ؟ عبدالرحمن جواب داد : پدرم به رحمت خدا رفت . ایشان گفتند : خداوند او را رحمت کند . آیا از پدرت ارثی هم برای شما باقی ماند . عبدالرحمن گفت: خیر، هیچ چیز از او باقی نماند . ایشان پرسیدند : پس چه طور توانستی حج به جا آوری ؟

عبدالرحمن ، ماجرای فقر و بیکاری و کمک دوست پدرش را تعریف کرد و گفت : من با سود آن پول ، عازم سفر حج شدم  .

وقتی سخن عبدالرحمن به این جا رسید ، پیش از آن که حرف او به پایان برسد حضرت صادق علیه السلام فرمود : هزار درهم ِدوستِ پدرت را چه کردی ؟

عبدالرحمن گفت : با صحبتِ مادرم ، قبل از سفرِ حج ، قرضِ خود را ادا نمودم .

ایشان فرمودند : آفرین بر تو ، همیشه صادق و راست باش . آدم راست و درست شریکِ مال مردم است .

......................................................................................................................................................................................