شهدای تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران | حمله پهپادی اسرائیل به اندیمشک؛ شهادت یک خانواده بی‌سلاح
https://parstoday.ir/fa/iran-i25328-شهدای_تجاوز_رژیم_صهیونیستی_به_ایران_حمله_پهپادی_اسرائیل_به_اندیمشک_شهادت_یک_خانواده_بی_سلاح
پارس‌تودی- در دل تابستان داغ و ساکت دوکوهه، جایی که طی سال‌های جنگ تحمیلی ایران و عراق، آتش جنگ تنش را بارها سوزانده بود، سیدغلام‌عباس موسوی به همراه خانواده‌اش به‌شهادت رسیدند.
(last modified 2025-10-17T04:51:02+00:00 )
مهر ۲۵, ۱۴۰۴ ۰۸:۰۰ Asia/Tehran
  • شهید اقتدار سیدغلام‌عباس موسوی به همراه فرزندش
    شهید اقتدار سیدغلام‌عباس موسوی به همراه فرزندش

پارس‌تودی- در دل تابستان داغ و ساکت دوکوهه، جایی که طی سال‌های جنگ تحمیلی ایران و عراق، آتش جنگ تنش را بارها سوزانده بود، سیدغلام‌عباس موسوی به همراه خانواده‌اش به‌شهادت رسیدند.

خانواده سیدغلام‌عباس موسوی در منطقه‌ای سکونت داشتند که جمعه ۳۰ خرداد هدف حمله پهپادی اسرائیل قرار گرفت و این خانواده بی‌سلاح را به شهادت رساند. به گزارش پارس‌تودی به نقل از همشهری آنلاین، این خانواده مظلوم اهل دوکوهه شهرستان اندیمشک، در دل زندگی روزمره، قربانی خشونتی شدند که مرز نمی‌شناسد. بهار موسوی، برادرزاده ۲۹ساله شهید غلام‌عباس موسوی که وقتی خردسال بود پدرش، شهید سیداحمد موسوی را از دست داد و حالا در داغ عمو و خانواده‌اش سوگوار است، روایت می‌کند: «مادرم را در ۹‌ماهگی از دست دادم و سال۱۳۷۷ پدرم در منطقه دوکوهه بر اثر انفجار مین شهید شد. بعد از آن در خانه مادربزرگم ماندم و عمو غلام‌عباس برایم مثل پدر شد. عمویم از حدود ۱۰سال پیش بعد از ازدواج سبک زندگی عشایری را انتخاب کرد. زندگیشان به این شکل بود که فصل گرم سال به خرم‌آباد کوچ می‌کردند و فصل سرد در منطقه تنگوان شهرستان اندیمشک که تا دوکوهه فقط پنج کیلومتر فاصله دارد، عشایری زندگی‌ می‌کردند. آنها در کنار کشاورزی و دامداری گاهی هم نگهبانی باغ و چاه کنارش را عهده‌دار می‌شدند.»

داداشی کوچکم شهید شد

غلام‌عباس موسوی ۴۱ساله، همسرش ‌سیاه‌گیس موسوی و فرزند هشت‌ساله‌شان آرمین امسال تابستان برخلاف سال‌های پیش در تنگوان مانده و چند ماه قبل از آغاز جنگ، نگهبانی از یک چاه آب و باغ لیمو را به عهده گرفته بودند. بهار ماجرای روز واقعه را این‌طور تعریف می کند: «این محدوده از جمله نقاط پرخطر و به نوعی خط مقدم بود اما با این حال از ماندن نزد ما هم امتناع می‌کردند و دوست داشتند خانه خودشان باشند. عصر جمعه ۳۰خرداد، عمو با مادربزرگم تماس گرفته و گفته بود: مادر فردا صبح قرار است برای انجام یک کار بانکی سمت شما بیاییم. به محض اینکه تماس قطع شد، برق‌ها رفت. ده دقیقه نگذشته بود که صدای انفجار آمد و سپس یکی از اهالی روستا با عموی بزرگ‌ترم تماس گرفت و گفت چاه رفت روی هوا. بعد از این تماس بود که متوجه شدیم عمو، زن‌عمو و داداشی کوچکم شهید شدند.»

بهار آخرین دیدار با عزیزانش را اینگونه روایت می‌کند: «آخرین بار عمو را وقتی آمده بود جلوی در خانه‌مان دنبال آرمین و زن‌عمو، دیدم. خیلی تشنه بود. وقتی برایش لیوان آب بردم، احساس کردم نور خاصی روی صورتش است. برق در چشمانش بود. خیلی عجیب است زن‌عمویم هم موقع رفتن برگشت، ما را نگاه کرد و گفت: حلالم کنید. به آرمین هم هرچه اصرار کردیم روزهای جنگ پیش ما بماند و همراه پدر و مادرش نرود قبول نکرد. بهار از دلتنگی‌اش برای‌ آرمین با حسرت یاد می‌کند: «از وقتی جنگ شروع شد، آرمین در دفتر نقاشی‌اش عکس موشک می‌کشید. وقتی صدای پرتاب موشک می‌آمد بلند یاعلی و مرگ بر اسرائیل می‌گفت.»

hk