زائر خارجی
https://parstoday.ir/tajiki/radio/uncategorised-i49414-زائر_خارجی
خاطرات زائران حرم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام
(last modified 2024-03-25T06:27:10+00:00 )
دی ۰۲, ۱۳۹۸ ۰۶:۳۱ Asia/Dushanbe
  •  زائر خارجی

خاطرات زائران حرم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام

نمی دانم چه رازی در این وادی نهفته است که هر که قدم در این مکان مقدس ( حرم امام رضا (ع)) می گذارد آنقدر انرژی مثبت در خود احساس می کند که با هر که مواجه می شود تحت تاثیر قرار می گیرد و روحش پرواز طلب می کند یا عالم آل محمد (ص) ،‌ای که هرکسی، از هرجا باز می ماند ناخوداگاه جمله یا ضامن آهو برلبانش جاری می شود و آهوی چشمانش همیشه در مسیر مشهد مقدس ره می سپارد و خاطراتی آسمانی که از لحظه های زیبای حضور در دشت بیکران کرامت تو ای مهربانترین در وجودش شکل می گیرد.

یک روز در رواق مبارکه دارالسعاده مشغول انجام وظیفه بودم . روی پله ها خانمی نشسته بود با چادری رنگی،‌اما دلی شفاف و اندیشه ای ‍ژرف  وآنچنان غرق در راز و نیاز با مولای خویش بود که گویی مدتهاست از این دنیای خاکی بریده و برفراز ابرهای تخیل در پرواز است. احساس کردم نمی شود مزاحمش شد. چند دقیقه ای گذشت وقتی کمی آرام گرفت جلو رفتم و جویای حالش شدم . خوشحال شد و در جواب گفت من از آمریکا آمده ام . خواهرم بیماری سرطان دارد . پزشکان جوابش کرده اند . یکی گفت شما برو ایران، ‌زیارت آقا علی بن موسی الرضا(ع) که پزشکی حاذق هستند. ( برو بی جواب برنمی گردی ) چهره بارانیش را با دستمال خشک کرد و در حالیکه هق هق گریه امانش نمی داد اضافه کرد حالا آمده ام شفای خواهرم را بگیرم. در حالیکه سعی می کردم با سخنانم آبی بر آتش درونش بریزم گفتم حتما همینطور است آقا امام رئوف هستند امیدتان را ناامید نمی کنند و حاجتتان را روا خواهند کرد .

یادم آمد یک تکه نبات متبرک در جیب دارم که آقای رضوانی، ‌پیرمرد عالمی که یکی از خدام آقا بودند و اغلب هنگام نماز صبح به خیلی ها نبات متبرک می دادند و برای آنان که اعتقاد داشتند این نباتها بر دردها دارو بود به من داده بودند. به آن بانوی دل شکسته دادم و گفتم مطمئن باشید امامی که شما را از آمریکا طلبیده اند شما را دست خالی برنمی گردانند. چند دقیقه ای صحبت کردیم او خوشحال شد و رفت.

دو سال از این جریان گذشت باز بر حسب اتفاق من در رواق مبارکه دارالسعاده در حال انجام وظیفه بودم دیدم خانمی خیلی نگاه می کند . مشغول راهنمایی زائرین بودم . وقتی کمی دورو برم خلوت شد نزدیک آمد و سلام کرد و پرسید مرا می شناسید؟ در جواب گفتم ما همه زائران آقا را به یک شکل می بینیم و می شناسیم ولی مورد خاصی را بیاد ندارم. امرتان را بفرمایید. شادی زایدالوصفی در نگاهش می درخشید . مرا در آغوش گرفت و در حالی که جریان را تعریف می کرد هر دو اشک می ریختیم؛  او از خوشحالی و شفای خواهرش و من از رأفت و عنایت و کرامت مولایمان که اگرچه غریب است اما درد آشناست.....

نویسنده: خدیجه صاحب علم